حسن حسن زاده آملى

87

هزار و يك كلمه (فارسى)

دقيقه‌هاى معانيش در سواد حروف * چو در سياهى شب روشنى پروين بود و خود از طراوت گفتار نغز پرمغزش لذّت مىبرد كه مىفرمود : سخن مدّعيان نغز و لطيف است ولى * غير شعر تو الهى دل ما نگشايد و مىفرمود : نظم چون آب روان افشاند بر خاك شما * دل هواى آتشين لعل سخن گوى شما ( اين شعر يكى از ابياتى است كه در ستايش استادش حكيم آقا بزرگ فرموده است ) و مىفرمود : گفتم الهى در غزل مدحى ز سلطان ازل * كان شه به چشم مرحمت بنوازد و بخشد صله به خلوت شب و بيدارى سحر و گفتگوى با ماه و ستارگان بسيار انس داشت و قسمت اعظم غزلياتش در اين موضوع است : بيا تا ساعتى در شام تاريك * ز اشك ديده پيماييم ساغر بيا تا در دل شب با دل خويش * سخن گوييم از آن پرناز دلبر در نغمهء الهى چهل و چهار بيت دربارهء شب آورده كه چشم شب‌نشينان بساط قرب دوست بدان روشن مىگردد . مطلعش اين است : شب آمد شب رفيق دردمندان * شب آمد شب حريف مستمندان شب آمد شب كه نالد عاشق زار * گهى از دست دل گاهى ز دلدار در اين اواخر به قم مشرف شده بودند ، و به بنده افتخار خدمت دادند ، قضا را يكى از دوستان نيز مهمان بنده بود چون صبح فرا رسيد آن دوست چه قدر از سحر الهى سخن گفت . در اكثر تابستانها به مشهد رضوى تشرف حاصل مىكرد ، و مىفرمود هر وقت امام مرا خواسته مىروم و هنوز بىدعوت نرفتم ، دعوتش اينكه